تبليغاتX
خنده بر هر درد بی درمان دواست ...

تنها یکی دو روزی مونده به تولدش . توی همون چادرای نیم کره ایه عشایری . اسمشونو دقیق نمی دونم چیه . شایده تولدش توی یکی از بیمارستانای لوکس و خصوصی تهرون . دیدین که . مثه هتل می مونن . یا توی شمال . یا جنوب . آخر به دنیا اومد . اونم سرو ته . سرخ و زشت و چرک . گل آدم بسرشتندو به پیمانه زدند . بعد ترخیص . یا تو ایوون کف سنگ بارون خورده خونه های شمال الله اکبر دادن . یا پیش نماز مچد محل دم گوشش اذون خوند و قل هو الله . بعد بزرگ شدن . تا اول ابتدایی . بزرگترین گناهشونم دادن فحش بد مثل آشغال . گوزو . تو خیلی بدی که بیشتر تو دخترکا رسمه . ... و از این جورا . بد تو ابتدایی یه دفه بازم بزرگ شدن و راهنمایی ای شدن . بدش شدن کلاس سومی . انگار رییس جمهور شدن . که الان زمونه طوری شده که اونا از ریییس جمهور .... . ولش کن به مامانم قول دادم حرفای خوب خوب بنویسم . خلاصه گناه و خلباف اگه تو این دورو.ن جلوش گرفته شد که شد و الا ... . بدش باز بزرگتر می شن . یا درسو از همین جا خاک می کنن و براش ختم می گیرن . یا تا تهتهش ....همون دیپلم میرن . یا لیسانس و فوق و.........  .

درس خونده ها دکتر می شن . مدیر کل . کارمند . مسافر کش . مهندس عمران . گرافیست . پیتزا پز . کشاورز . خلبان . مدیر کاروان حج . اووووووووووووووووه که کاره می شن . بقیه که درس نخوندنم مکانیک . مسافر کش . کشاورز . اموزگار رانندگی . مدیر کاروان حج . پیتزا زن . اووووووووووووووه .

اینا نه هزار نفرن . نه هزارو سیصد نفرن . نه چار میلیونن . نه چل میلیون . نه هفتاد میلیون . نه هفتصد میلیون . اینا یه چی تو مایه های هفت میلیارد نفرن . که اومدن . این رارارو رفتن . هیچ کدومم مثل هیچ کدوم نیستن . اینو اون بالایی میدونه و دیگه هیچ کس . رفتاراشونو . خطای کف پاشونو . دماغا شونو . دعا هاشون .همه چی شون باهم فرق داره . هر کس درست مثل هسچ کس می مونه .

آخرشم همه این هفت میلیارد نفر میمیرن . همون چیزی که خیلی یاشون بی خبرن . مهربون نیست ولی می تونن باشن . خوب نیستن ولی می تونن باشن ...

مهربون باشیم . که آخرش ...

+ نوشته شده توسط محمد باقر در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 23:34 |

 

بادبادکهای بلند پرواز . که بودن در بلندی ها را می دانند . آموخته اند و آمیخته باپرواز . نادانسته از قدرت و توان خود . کاغذهای کاهی خودخواه . رقصیدن در بلندی تر ها را عشق دارند . بی اعتنا به آستانه خود . که طول نخی است در دستان کودکی ،کوچکی .یا کمی بزرگتر . شاید بدانند . ولی بی قرار و غران .همیشه می رقصند .و می خندند . به دنیا . به ما . شاید هم به ما . که به دنیا بخندیم . که بفهمیم این دنیا . زرق است . برق است . هیچ است . بادبادکهای بلند پرواز .

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد باقر در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 21:20 |
آن خطاط سه گونه خط بنوشتی

یکی او توانست خواند و لاغیر

دیگری هم او توانست خواند و هم غیر

سوم نه او توانست خواند و نه غیر ... 

+ نوشته شده توسط محمد باقر در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 21:8 |

شعبان . ماه خوب خداست . یعنی ماه دوست داشتنی خدا . شعبان پر میلاد حکایت کوچه ای شده که چراغونیش کردن . امام حسین . حضرت ماه بنی هاشم . امام سجاد . و زیبای زمان و زمانه ، امام زمان (عج) متولدین مهربان ماه مهربانیها هستند . ماه شعبان خیلی غزت داره هم پیش خدا . هم پیش پیامبر . هم برا ما بچه شیعه ها . از پیامبر در مورد شعبان  حدیث داریم : ماه شعبان ، شعبان نامیده شد ؛به خاطر اینکه روزیهای مومنان در این ماه قسمت می شود . یعنی خدا حساب دیگه ای رو این ماه باز کرده . شعبان ماه پر ستاره خدا به همه مهربون دوستای نازم مبارک .

+ نوشته شده توسط محمد باقر در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 21:2 |

سلام . به بهترین دوستانم که مدتها بود التماس می کردند تا تو را به خدا – یعنی مرا – اگر مارا دوست داری این وبلاگت را دوباره راه انداز . از قم ؛ از اصفهان ؛ از تهران ؛ از نیروگاه ؛ از آذر ؛ از کوی 32بلوار امین (درست گفتم کاظم )از روستاهای اطراف ؛ از این میوه های بهشتی هم ..... از همه ایران سیل نامه های التماس گونه به دستم رسید و تصمیم گرفتم در آغاز ماه پر مبارک شعبان وبلاگ خودم را با همان نام با همان جور باهمان . شروع کنم .

مشکلاتی که در آخر جمله قبلی بوجود آمد را قبول دارم وسعی بر این است که زین پس با بهترین نوع ادبیات ؛ به شکلی زیبا همچون خودم در خدمتتان باشم .

لازم است خدمت دوستان عرض کنم دیشب خواب دوست عزیزم – همانکه این همه رشته مسخره تو ایران بود پاشد رفت زبان آلمانی ، اونم تو دانشگاه به اون خوبی ، که یه عمر باعث ننگ و سر به زیری خانواده و نسیم اندیشه باشد- می گفتم، خواب مجیدی رو دیدم .همان کمپینگ معروف – عباس داداششو که یادت هست . امسالم برا همایش میریم پیشش . با کمپینگ – چقدر طولانی شد .بسکه این بشر .... .خلاصه خواب دیدم ممد دو سال سربازی افتاده چهار راه بیمارستان .شده پلیس . با یه سیبیل چرک و یه سوت مشکی که انگاری ادامه سیبیلش بود .یعنی هر کس رو برا جایی انتخاب کردن مثل حسین آرشید که با اون قیافه به ظاهر مثبت در باطن ... از اول معلوم بود خدمت میافته بنیاد . وه از این مثبت بازی حسین آرشید .بابا یکم از قیافه رسول یاد بگیری ، تحت هر شرایط مثل یه زندانی سیاسی –اعدامی می مونه . خلاصه خواب دیدم آقالیسه عاشق شده بود . زن می خواست . دختره تو دانشگاه تهران درس خونده . رشته جغرافیای برگها . مال تهرون نیست . از روستای جغتا که از توابع تربت  میشه اومده . داشت جریانو به مامانش می گفت اونم سر سفره آبگوشت که یه دفعه گوشت کوب تا پرت شد تو سر محمد از خواب پریدم . از من نشنیده بگیرین ولی یه همچین جریانی تو بیداری هست.

به همه بچه ها قول میدم مثل روزهای اول وبلاگم فعال باشه و همینطور قول میدم هر نوبت یه ماجرا از ماجرا های جالب مجیدی براتون بگم . امیدوارم با دلگرمی شما دوستان لحظات خوبی را در کنارتان باشم. محمد جان دوستت دارم ماچ .

 

+ نوشته شده توسط محمد باقر در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 20:59 |


Powered By
BLOGFA.COM